Showing posts with label فرهنگ. Show all posts
Showing posts with label فرهنگ. Show all posts

Monday, December 22, 2008

Sunday, December 21, 2008

هندوانه خوران يلدا

Posted by Picasa
هیچ وقت برای شاد بودن زود نیست و هیچ وقت غم خوردن دیر نمی شود.
غصه خوردن همیشه و همه جا ممکنه! شاد بودن اما هنره. آفرین به بچه های دانشگاه کلگری که یلدا را شاد گذراندند. حتی با یک قاچ هندوانه

انار يلدا

Posted by Picasa

Monday, December 15, 2008

استفاده یا سواستفاده؟

هادی در وبلاگش مطلبی داشت درباره سواستفاده از عکس کودکان بر روی جلد مجلات زرد که با استقبال نسبتا زیادی از طرف خوانندگانش همراه بود. من با نظریاتی که در آن پست عنوان شده و کامنتهای مربوطه موافق نیستم که علتش را توضیح خواهم داد.از آنجایی که مطمئن نبودم صاحب وبلاگ راضی به انتشار این مطالب باشد ترجیح دادم نظر خودم را در اینجا بیان کنم. قبلا بگویم که بدون توجه به اینکه هادی و بقیه خوانندگانش چه نظری درباره من دارند، در حدی که او را از نوشته هایش می شناسم به درستی نیتش اعتقاد دارم و به او و به خوانندگانش احترام می گذارم. منظور این بحث هم تبادل آرا است و نه نقد شخصیت افراد.

اول اینکه من نه علاقمند مجلات زرد هستم و نه آنها را می خوانم. چند بار نگاهی به این مجلات انداخته ام و مطالبش به نظرم جالب نیامده است. اما با دیدگاهی که این مجلات را مطلقا مضر می داند و چون "عوام پسند هستند" بد هم هستند مخالفم. این البته خارج از بحث سو استفاده از کودکان است و بنابراین بعدا در باره آن خواهم نوشت.

موضوع سواستفاده از کودکان از نظر هر انسان عادی غیرقابل قبول است و در این مورد بحثی نیست. مصادیق شناخته شده آن هم مورد توافق است. سواستفاده جنسی، احساسی یا فیزیکی از کودکان خلاف حقوق بشر است که قاعدتا باید مبنای همه قوانین دیگر باشد.


موضوع اختلاف، گسترش بدون شرط عنوان سواستفاده به هر فعالیتی است که کودکان در آن دخیل باشند است.

این بخشی از نوشته است:

" نگاه کنید. گرچه اگر ساکن ایران هستید در سال‌های اخیر بارها چنین چیزی دیده‌اید. این کارمصداق بارزی سوءاستفاده از تصویر کودک است؛ زیرا آرایش زننده، فیگور ناخوشایند و لباس نامناسب برای جذابیت بخشیدن به کالا و فروش مطالبی سخیف به کار رفته است (مطالب درج شده در این مجله را نخوانده‌ام اما ترکیب کلمات خون، قبر، روح و قرمز نشان می‌دهد که چه معجونی ساخته شده است). گمان می‌کنم که سوء‌استفاده از کودک در بسیاری از کشورهای جهان عملی مجرمانه باشد"

کم دانشی مرا به بزرگی خودتان ببخشید ولی من نمی توانم بفهمم چرا این عکس سو استفاده است؟ معیار زننده بودن آرایش چیست؟ چون باعث شده است کودک زیباتر شود زننده است؟ ممکن است ما آرایش را برای بزرگسالان هم کاری مزخرف بدانیم ولی این لزوما عقیده همه نیست. چه چیز این فیگور ناخوشایند است؟ به نظر زیبا می آید. لباس نامناسب؟ از چه لحاظ نامناسب است؟ این لباسی است که بیشتر بچه ها در این سن می پوشند.

آیا این عکس زیبا برای جذب مشتری انتخاب شده؟ بله. آیا بچه آرایش شده تا زیباتر دیده شود؟ بله. آیا فیگور خاصی در عکس انتخاب شده تا موضوع عکس جذابتر شود؟ بله. اصولا اینها همه کارهایی است که کسی انجام می دهد تا مجله اش پر فروشتر باشد. این استفاده است و تا اینجا من سو استفاده را نمی بینم. آیا این عکس پیشنهاد یک حالت از نظر جنسی جذاب را می دهد؟ به نظر من نه. بین استفاده و سواستفاده از کودک مرز مشخصی است و آن مرز هر نوع صدمه روحی یا جسمی به کودک است. من نمی توانم بفهمم کجای این کار به کودک صدمه می زند. برای خیلی از بچه ها داشتن عکسی روی یک مجله یک آرزوست و می تواند منشا اعتماد به نفس و خودباوری در آینده باشد. تمام کامنتها هم با این پیش فرض هستند که موضوع سو استفاده بدیهی است. ضمن احترام به نظر همه ایشان باید بگویم که برای من این موضوع بدیهی نیست.

در سوی دیگرداستان البته خوانندگان و خریداران این مجلات هستند. یک احتمال که این کار به سواستفاده تبدیل شود این است که خوانندگان این مجلات را با نیت سوء خریداری کنند و به دیده سوء نگاه کنند. واقعا چقدر این موضوع محتمل است. تا جایی که من دیده ام خریدار و خواننده این مجلات بیشتر خانمهای خانه دار هستند که برای پر کردن اوقات فراقتشان از این مجلات استفاده می کنند. ممکن است من و شما از مطالبی که در این مجلات هست خوشمان نیاید یا آنرا مضر هم بدانیم اما این مجلات هستند و مشتری هم دارند وآنها هم لزوما با نبود این مجلات شکسپیر نخواهند خواند. دیگر اینکه با این حجم مطالب مستجهن نگاری در اینترنت کسانی که با نیت سو به این موضوعات می نگرند منابع گسترده تری از عکس روی جلد یک مجله زرد دارند.

در همه جای دنیا قوانینی برای حمایت از حقوق کودکان وجود دارد. شاید مهمتر از عکس، بازی در فیلم باشد که در بسیاری از کشورها مثل آمریکا با محدودیتهای زیادی چه از نظر ساعت کار و چه از نظر موضوع کار و همچنین از نظر تاثیری که روی تحصیل و سایر فعالیت های کودک دارد همراه است. و البته مثل هر نوع بچه دیگری این کودکان هم می توانند خوب یا بد تربیت شوند و فعالیت هایی نظیر بازی کردن در فیلم یا مدل بودن در عکس منشا خوب و بد برایشان باشد. این فعالیت ها بدون پیش شرط و در نظر گرفتن شرایط خود به خود به سو استفاده منجر نمی شوند.

جدای ازدلایل من که ممکن است مورد قبول باشد یا نباشد، موضوع بحث بدون تحلیل به نتیجه گیری رسیده و مورد توافق قرار گرفته است. فرض بر این که نویسندگان نظری کاملا صحیح داشته باشند، برای راه انداختن موجی جهت مقابله با آنچه سو استفاده خوانده شده لازم است با دلایل محکمتری خواننده را با خود همراه نمود.

Friday, December 05, 2008

برابری

برابری یا مساوات مفهومی بود که برای من در دوران دبیرستان توسط معلم دینی ما و استاد مطهری به گه کشیده شد. مدتها طول کشید تا بفهمم قرار دادن مفهوم عدالت در برابر مساوات فقط راهیست برای فرار کردن از بار مسولیت پذیرش اینکه مردم در برابر قانون و خیلی جاهای دیگه باید با هم برابر باشند. یکی از ساده ترین چیزها در همین راستا مفهوم چانه زدن در خرید در مقابل تخفیف عمومی است. این مفهوم ساده که اگر می شود امتیازی داد همه باید شانس برابر برای گرفتن آن امتیاز داشته باشند. چیزهایی در فرهنگ ما هست که ریشه اش خیلی عمیق تر از ظاهر ساده اش است. مفهوم شانس نابرابر از چیزهاییست که باعث می شود مردم از صبح تا شب در حال حرص زدن و حرص خوردن باشند. اگر دیر بجنبی حقت خورده میشه! مگه نه

Friday, July 18, 2008

خسرو شکیبایی

دوست ندارم در مورد مردن آدمها بنویسم. اما خسرو شکیبایی فرق می کند. با همه مسائل جانبی، بازیهایش را بخصوص قدیمیترها را دوست داشتم. هامون اولین برخورد خیلی از هم دوره ای های ما با روشنفکری و روشنفکربازی بود.

من هنوز هم شعرهای سهراب را با صدای خشدار شکیبایی به یاد می آرم. روحش شاد

Monday, March 03, 2008

بازی کتابها

از طرف زن قد بلند به بازی کتابهای نصفه خوانده شده دعوت شدم: به علت ذیق وقت! بی مقدمه می رم سر اصل مطلب
گرگ بیابان از هرمان هسه. سه بار حمله به کتاب که بی نتیجه بود. در اوج آمادگی تا صفحه 40 بیشتر نرسیدم

ابله (ببخشید با شما نبودم) از وسطهای جلد اول احساس کردم خودم تبدیل به جلد سوم کتاب شدم

کارو شاهکار ر.اعتمادی: در نوجوانی سعی کردم کتاب رو بخوانم. به صفحه سوم نرسیدم

ژنرال در هزارتوی خویش (یا در لابیرنت) از اون کتابهای مارکز بود که نمی توانستم دنبالش کنم و آنقدر هم جذاب نبود که دوباره بخوانمش. در مورد صدسال تنهایی هم همین احساس رو داشتم ولی چون کتاب معروفتر بود و جداب تر برای بار دوم که خوندمش توانستم بفهمم کی به کیه

تقریبا همه کتابهای هدایت مگر اینکه بار دوم شروع به خواندنشان کرده باشم

و آخر سر هم به سبک مارگوت بیکل:از بی سوادی ماست شاید که کتابی به آخر نمی رسد یا هرگز خوانده نمی شود
پ.ن.از زن قد بلند تشکر میکنم و از سه شنبه، چپ کوک، اسپایدر مرد، بدزبان (با حفظ عفت کلام!) و مهین (دو خط شعر اونم گاهگاهی) دعوت می کنم اگر بر حسب اتفاق این وبلاگ رو می خوانند بازی رو ادامه بدهند
پ.ن. 2 دوستان فرمودند ضیق. ما که نمی دونم شما هرجوری درسته بخوانید

Monday, January 28, 2008

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است؟


دمای هوا خیلی لذت بخش شده و وقتی باد میاد آدم احساس میکنه تو خوده قطبه. اگه دوست دارید به این حس برسید یک کاغذ آ چهار بردارید و برید بنشینید توی فریزر بهش ذل بزنید
تصور کنید صبح داریم می ریم سر کار، هوا منفی چهل درجه است. ایستگاه پر از آدمهایی که تا یک قطار میاد از فضای سربسته که دماش منفی ده هست و قابل تحمله خارج می شند ولی نمی تونند جا پیدا کنند و دوباره با صورت های یخ زده بر می گردند تو. ترنها یکی درمیون خراب میشه. ریل ها یخ زدند و تغییر مسیر نمی دند. همه با هم یک ساعت منتظر می شیم
اگه توی تهران باشیم در چنین شرایطی اولین کاری که می کنیم برپایی عروسی برای اقوام مونث مسئولینه (نمی دونم اونا چه گناهی کردن ولی حتما یک تاثیری داره که مردم اینقدر اصرار دارند اینکار رو بکنند). بعدش سخنرانی های مختلف که بله توی خارج اوضاع اینجوری نیست و همه چیز سر جای خودشه. چند نقری هم که چند تا شهر درست حسابی رو دیدند مثال های واقعی در تایید این حرفها می آرند. همه اعصابشون خرده. اونهایی که خیلی عجله دارند هم مثل بقیه اونجا می ایستند چون تاکسی زودتر نخواهد رسید. با ماشین هم نمی تونیم بریم چون امروز روز فرد یا زوجه یا اینکه کارمون توی محدوده طرح ترافیکه. همه با هم عین یک ساعت رو غر می زنیم و فحش می دیم.
در ولایت کلگری هستیم. مردم ایستادند و به کسی فحش نمی دند. غر هم خیلی نمی زنند. اگر هم کسی زیاد حرف بزنه جوابش اینه که دندت نرم می خواستی یه آدم بهتر انتخاب کنی. کسی هم اصرار نمی کنه که دولت باید بهترین جنس ها رو میخرید تا این مشکلات پیش نیاد چون مفهموم این حرف اینه که دولت باید مالیات بیشتری بگیره. مردم هم ترجیح می دن سالی چند روز رو تحمل کنند و مالیات کمتری بدند. کسی هم زیاد عجله نداره. اونایی که عجله داشتند یا تاکسی گرفتند یا با ماشین خودشون رفتند و تو پارکینگ های مرکز شهر پارک کردند که در هر حالت بیست سی دلاری آب می خوره براشون. مردم هم زیاد نگران این نیستند که دیر برسند و اخراج بشن. فوقش امروز کمی بیشتر می مونند
این وسط چیزی که میمونه اون سکوته. همون که سرشار از سخنان ناگفته است و در اون حقیقت اینها نهفته است. مردم در این ولایت به دو دلیل غر نمی زنند. اول اینکه هر اتفاقی که اینجا افتاده مسئولش خودشون هستند. وگرنه اگه مشکلات به خاطر ندانم کاری مسئولین بود الان شلوارهاشون به اهتزاز در امده بود. کسی نیست که یقه اش رو جر بدند. چون اون مسئول رو خودشون انتخاب کردند و اون آقا یا خانم هم قبلا توضیح داده که قصدی برای افزایش مالیات و بهبود حمل و نقل در کوتاه مدت نداره و در عوض مالیات ها رو چند درصد کم میکنه! در ضمن شکم سیری باعث میشه خیلی هم نگران نباشن. آدم اگه بی کار هم بشه با حقوق بیکاری زندگیش می گذره.
نتیجه اخلاقی داستان اینه که فرهنگ رایج خیلی هم فرهنگی نیست. حق انتخاب و مسئولیت پذیری با هم میان. و اگه مردم ترس نون نداشته باشند اعصابشون آروم تره
ذت زیاد

Sunday, January 06, 2008

رویایی دارم


"اعتقاد داریم که آمریکا به سیاهپوستان چکی بی محل داده است. چکی بدون پشتوانه. اما ما قبول نداریم که بانک عدالت آمریکا ورشکست شده است. ما آمده ایم که چکمان را نقد کنیم. چکی که عندالمطالبه به ما ثروت آزادی و امنیت عدالت خواهد داد"

با دیدن باراک اوباما در رالی ریاست جمهوری آمریکا و با دیدن هیلاری کلینتون احساس می کنم امیدی هست که ما آدمها حتی احمقترین هامون هم روزی آدم بشیم. آدم وقتی سخنرانی مارتین لوترکینگ رو می شنوه باور نمی کنه که این توی آمریکای 50 سال پیش باشه. مهمتر از اون باور نمی کنه اون رویای زیبا داره به حقیقت می پیونده و آدمها اونقدر عاقل شدند که جدای از رنگ پوست و نژاد و جنسیت به محتوای حرف آدمها اهمیت می دهند.برای من هیچ فرقی نمی کنه کی رئیس جمهور آمریکا بشه. اما برام مهمه که به چشم ببینم رویاهای بشر می تونه به حقیقت بپیونده. به امید روزی که رویاهای ما هم برای وطن عزیزمون دیگه رویا نباشند.

پ.ن. کمی حوصله کنید واین سخنرانی که از زیباترین سخنرانی های تاریخ آمریکاست را ببینید. حتما لذت می برید.

Sunday, December 30, 2007

. پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است

چند شب پیش خونه یکی از دوستان مهمون بودیم. بعد از مدتها که همه مهمونی ها به دانبال دینبول خلاصه می شد، آخر شبی یکی از مهمونها که خودش هم شعر می گفت رفت از خونه خودش یک سری کتاب شعر آورد. هرکسی چیزی خوند. منهم بعد یک سال دلی از عزا در آوردم و صدای پای آب رو خوندم. آی چسبید. آی چسبید. یادم افتاد که چقدر شعرهای سهراب در زندگی من تاثیر داشته. یادم افتاد هر کجا هستم باشم. آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا عشق، زمین مال من است. یادم افتاد در آن نزدیکی پارسایی ست که ترا خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

Thursday, December 13, 2007

عادت مزخرف

در ادامه پست قبلی یادم افتاد ذکری بکنم از یک عادت مزخرف مردان در اینجا. این عادت زشت بحث و تبادل نظر و حتی گپ دوستانه در مورد چاپ عکس گرفته شده توسط من در تقویم انجمن زمینشناسان در حال استراحت ایستاده هستش. یکی نیست بگه حالا مجبورید توی همین چهل و پنج ثانیه اظهار لطف بکنید

Sunday, November 25, 2007

دوره های پادمانی بهتره یا پودمانی؟

مدتهاست تلاش می می کنم بفهمم معنی پادمان و پودمان چیه. فرق دوره پادمانی با پودمانی چیه؟ توافقهای پادمانی با آژانس محمد آقا البرادعی چرا پودمانی نیست؟ تازگی بعد از کلی جست و جو روی اینترنت فهمیدم پادمان مترادف module هستش و پادمانی یعنی modular. البته این پیشرفت بزرگیه و می تونم حدس بزنم یعنی این توافق قطعات متفاوتی داره. در مورد دوره های درسی هم احتمالا آدم بتونه یک قطعه رو به صورت مجزا تموم کنه. اما کلا نمی فهمم این کلمات از کجا اومدند. حتی توی ویکیپدیا هم هیچ ورودی برای معنی این کلمات نبود.
اگه کسی فارسی بلده لطفا ما رو هم روشن کنه.

جغرافیا 2

پست قبلی یک فیلم کوتاه بود که از ایرانیان جایی در آمریکا (؟) می خواستند که ایران رو توی یک نقشه بدون مرزهای جغرافیایی نشون بدند و خوب بعضی ها بلد نبودند. یادم افتاد تو راهنمایی و حتی دبیرستان معلم های جغرافی من کسانی بودند که اصلا نمی دوستند جغرافی چی هست. درس دادن سر کلاس هم به صورت تبدیل متن به سوال و خط کشیدن دور جواب توی کتاب بود. دلم می خواست فقط یک بار به بچه های راهنمایی جغرافیا درس بدم. می خواستم ببینم شور و هیجان معلم در ذهن بچه ها تاثیری داره یا نه. یادش بخیر ما خیلی ****** بودیم و کلا از مدرسه رفتن هدفی جز سرگرمی نداشتیم. جدیدا که اوضاع عوض نشده؟

کلمه ای با شش حرف که اولش با بی شروع شده و آخرش شعور است ******

Sunday, November 11, 2007

شل کنید لطفا

شل کنید لطفا می خوام یه سوزن به خودمون بزنم. وقتی فیلم سیصد پخش شد ما شروع کردیم قسمتهای از فلک رو جر دادن که وا ایرانا! به ما توهین شد. فیلم ضد ایرانی ساختند و ما اینجوری نیستیم.

فیلم مربوط به بیش از 2000 سال پیش بود و از اون موقع مردم ما هزار باری کلا فرهنگشون عوض شده و تقریبا جز ربط تاریخی هیچ ارتباطی بین ما و اون دوره نمونده. فیلم هم اصولا از نظر هنری بی ارزش بود و فقط صحنه های قشنگ آدم کشی داشت که شکر خدا اونقدر واقعی اش هرروز تو تلویزیون هست که دیگه جذابیتش رو از دست داده. اما خوب ما جوال دوز به دست و هوار حسین کنان عالم رو گذاشتیم رو سرمون که به ما توهین شده. تا اینجا ایرادی بر ما نیست چون مثل هر انسان دیگه ای دوست نداریم به چیزهایی که به عنوان هویتمون می شناسیمشون توهین بشه.

اما خودمون میشنیم قلنبه قلنبه چهارخونه می بینم و به مردمان همین امروز افغانستان می خندیم. خوندم که مردم افغانستان از این موضوع ناراحت هستند و احساس می کنند بهشون توهین شده. از خودم شرمم شد که چه هول این ور انور رو میگشتم تا چهار خونه رو روی یو تیوب پیدا کنم. برای اونهایی که از تلویزیون می بینند سخته که از دیدنش اجتناب کنند، ولی من حداقل می تونم دنبالش نباشم و نخواهم بود.

دفعه دیگه که یه سیصد دیگه ساخته شد یادمون باشه که چیزی که عوض داره گله نداره.

Friday, November 02, 2007

زیبا مردن

گفت بسم الله الرحمن الرحیم و جان بداد.

غسال در وقت غسل کردن خواست تا آبی به چشم او رساند. هاتفی آواز داد: دست از دیده دوست ما بدار که چشمی که به نام ما بسته شد جز به لقاء ما نگشاید
(
در شرح جنید بغدادی از تذکره الاولیا)

Thursday, July 12, 2007

کلگری استمپید، بزرگترین فستیوال فضای باز دنیا


این روزها شهرکلگری در حال برگذاری فستیوال سالیانه استمپید هست. این فستیوال مجموعه ای از رقابتهاست که به فرهنگ و سنت روستایی و گاوچرانی آمریکای شمالی برمیگردد. از این نظر کلگری در کانادا مثل تگزاس در آمریکاست و سنتهای زندگی در روستاها و خارج از شهر در آن قوی است. تاریخچه فستیوال استمپید (فکر می کنم به معنی رم کردن اسب اگر معنی دیگری نده) به 1884 برمیگرده ولی شکل امروزی آن از سال 1971 شکل گرفت. مسابقات هم بیشتر روی مهارتهای سنتی گاوچرانی مثل رام کردن اسبهای وحشی، رام کردن گاوهای وحشی، راندن دلیجان، گرفتن گاوهای فراری متمرکز است ولی مسابقات دیگری مثل نعلبندی یا مسابقه اسبهای پونی هم برگذار میشه. روز اول این مسابقات هم با رژه گروهها شروع میشه. در سالهای اخیر گروههای حقوق حیوانات خیلی روی این مسابقات حساس شدند. برای همین هم سعی میشه مسابقات خیلی انسانی تر از قبل برگذار بشه. تا جایی که من دیدم خطر مسابقات برای آدمها خیلی بیشتر از حیوانات بود. قوانین هم خیلی سخت گیرانه است و هر حرکت خطرناک برای حیوانات باعث از دست دادن امتیاز زیاد یا باخت میشه. میتونم با اطمینان بگم از بکس حرفه ای خیلی خیلی انسانی تره. در کنار اون هم صدها جشن سنتی برگذار میشه که از سرخپوست ها تا اقلیت های دیگه مثل هندی ها فرهنگ خودشون رو به نمایش میگذارند. شهر بازی و سایر تفرحیات مثل دبرنا (بینگو) و اقسام بار و قمار بپاست. گروههای معروف موسیقی و خوانندگان مشهور هم در حال برگذاری کنسرت همستند. به طور کلی تنها ده روزی در سال است که کلگری از حالت یه شهر آرام و ساکت در میاد و میشه توش کلی خوش گذروند. سال دیگه منتظرتون هستیم.