الو واین واین نان؟ این همسایه ما داره دود می کنه. در هم می زنم جواب نمی ده، کسی رو مثل من عذاب نمیده. بوی سوختن چوب میاد ولی آلارم ساختمون به نظرش این موضوع خیلی مهم نبوده. می فرمایند فرار کنیم. ما هم با طمانینه اینکار رو می کنیم. جناب همسر فقط آرایش نکردند. همسایه عزیز اون کار رو هم کردند. همه با البسه کامل تشریف آوردند و فقط ما هستیم که با شلوار گرمکن امدیم. برادران جان بر کف آتشنشانی میرن بالا و همسایه ارجمند رو که کمی در نشاط ورزی زیاده روی کرده نجات میدند. آتیشکی هم بوده که فکر کنم با فوت خاموشش می کنند. ما مورد تشکر واقع می شیم و میریم بالا. بقیه داستان رو از تو سوراخ چشمی دنبال می کنیم. نمی دونم چرا یه وبکم وصل نمی کنند به چشمی آدم مجبور نشه سرپا بایسته. برادر ارجمند نچات بافته باید بره یکمی آب خنک بخوره و چند تا سوال جواب بده. ولی طفلک سختشه شلوارش رو بالا بکشه. پلیس هم نمی تونه بهش دست بزنه. مخصوصا به اطراف شلوارگاهش. بعد از تلاش زیاد ایشون شلوار و کفششون رو می پوشند و سرپا می ایستند. حالا باید پلیس بگردتش. یکهو آقای جوون احساس میکنه از برادران رایته و این پلیس ها می خوان جلوی پروازش رو بگیرند برای همین در مقابل گشتن مقاومت می کنه. آقای پلیس که خیلی هم هیکل دوست داشتنی دارند یه خم دو خم میکنندش و در سیم سوت مثل گوسفند درازش می کنند و بهش دست بند می زنند و بهش می فرمایند ایدیوت هستند که در مقابل پلیس مقاومت می کنند. نمی دونم منظور پلیسه چیه ولی کار آقای جوون احمقانه بود. بالاخره پلیسه از شلوار ایشون کمی قویتر بود. اونها میرند و ما با اعصاب خرد و نگرانی از اینکه این آقای جوون نخواد بعدها دوباره مخلوط کنش رو روشن کنه کمی زمین شناسی می کنیم و می خوابیم. قبل از خواب فکر می کنیم ووووووووووو در کلگری هم اتفاقاتی می افته
Monday, January 28, 2008
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است؟
دمای هوا خیلی لذت بخش شده و وقتی باد میاد آدم احساس میکنه تو خوده قطبه. اگه دوست دارید به این حس برسید یک کاغذ آ چهار بردارید و برید بنشینید توی فریزر بهش ذل بزنید
تصور کنید صبح داریم می ریم سر کار، هوا منفی چهل درجه است. ایستگاه پر از آدمهایی که تا یک قطار میاد از فضای سربسته که دماش منفی ده هست و قابل تحمله خارج می شند ولی نمی تونند جا پیدا کنند و دوباره با صورت های یخ زده بر می گردند تو. ترنها یکی درمیون خراب میشه. ریل ها یخ زدند و تغییر مسیر نمی دند. همه با هم یک ساعت منتظر می شیم
اگه توی تهران باشیم در چنین شرایطی اولین کاری که می کنیم برپایی عروسی برای اقوام مونث مسئولینه (نمی دونم اونا چه گناهی کردن ولی حتما یک تاثیری داره که مردم اینقدر اصرار دارند اینکار رو بکنند). بعدش سخنرانی های مختلف که بله توی خارج اوضاع اینجوری نیست و همه چیز سر جای خودشه. چند نقری هم که چند تا شهر درست حسابی رو دیدند مثال های واقعی در تایید این حرفها می آرند. همه اعصابشون خرده. اونهایی که خیلی عجله دارند هم مثل بقیه اونجا می ایستند چون تاکسی زودتر نخواهد رسید. با ماشین هم نمی تونیم بریم چون امروز روز فرد یا زوجه یا اینکه کارمون توی محدوده طرح ترافیکه. همه با هم عین یک ساعت رو غر می زنیم و فحش می دیم.
در ولایت کلگری هستیم. مردم ایستادند و به کسی فحش نمی دند. غر هم خیلی نمی زنند. اگر هم کسی زیاد حرف بزنه جوابش اینه که دندت نرم می خواستی یه آدم بهتر انتخاب کنی. کسی هم اصرار نمی کنه که دولت باید بهترین جنس ها رو میخرید تا این مشکلات پیش نیاد چون مفهموم این حرف اینه که دولت باید مالیات بیشتری بگیره. مردم هم ترجیح می دن سالی چند روز رو تحمل کنند و مالیات کمتری بدند. کسی هم زیاد عجله نداره. اونایی که عجله داشتند یا تاکسی گرفتند یا با ماشین خودشون رفتند و تو پارکینگ های مرکز شهر پارک کردند که در هر حالت بیست سی دلاری آب می خوره براشون. مردم هم زیاد نگران این نیستند که دیر برسند و اخراج بشن. فوقش امروز کمی بیشتر می مونند
این وسط چیزی که میمونه اون سکوته. همون که سرشار از سخنان ناگفته است و در اون حقیقت اینها نهفته است. مردم در این ولایت به دو دلیل غر نمی زنند. اول اینکه هر اتفاقی که اینجا افتاده مسئولش خودشون هستند. وگرنه اگه مشکلات به خاطر ندانم کاری مسئولین بود الان شلوارهاشون به اهتزاز در امده بود. کسی نیست که یقه اش رو جر بدند. چون اون مسئول رو خودشون انتخاب کردند و اون آقا یا خانم هم قبلا توضیح داده که قصدی برای افزایش مالیات و بهبود حمل و نقل در کوتاه مدت نداره و در عوض مالیات ها رو چند درصد کم میکنه! در ضمن شکم سیری باعث میشه خیلی هم نگران نباشن. آدم اگه بی کار هم بشه با حقوق بیکاری زندگیش می گذره.
در ولایت کلگری هستیم. مردم ایستادند و به کسی فحش نمی دند. غر هم خیلی نمی زنند. اگر هم کسی زیاد حرف بزنه جوابش اینه که دندت نرم می خواستی یه آدم بهتر انتخاب کنی. کسی هم اصرار نمی کنه که دولت باید بهترین جنس ها رو میخرید تا این مشکلات پیش نیاد چون مفهموم این حرف اینه که دولت باید مالیات بیشتری بگیره. مردم هم ترجیح می دن سالی چند روز رو تحمل کنند و مالیات کمتری بدند. کسی هم زیاد عجله نداره. اونایی که عجله داشتند یا تاکسی گرفتند یا با ماشین خودشون رفتند و تو پارکینگ های مرکز شهر پارک کردند که در هر حالت بیست سی دلاری آب می خوره براشون. مردم هم زیاد نگران این نیستند که دیر برسند و اخراج بشن. فوقش امروز کمی بیشتر می مونند
این وسط چیزی که میمونه اون سکوته. همون که سرشار از سخنان ناگفته است و در اون حقیقت اینها نهفته است. مردم در این ولایت به دو دلیل غر نمی زنند. اول اینکه هر اتفاقی که اینجا افتاده مسئولش خودشون هستند. وگرنه اگه مشکلات به خاطر ندانم کاری مسئولین بود الان شلوارهاشون به اهتزاز در امده بود. کسی نیست که یقه اش رو جر بدند. چون اون مسئول رو خودشون انتخاب کردند و اون آقا یا خانم هم قبلا توضیح داده که قصدی برای افزایش مالیات و بهبود حمل و نقل در کوتاه مدت نداره و در عوض مالیات ها رو چند درصد کم میکنه! در ضمن شکم سیری باعث میشه خیلی هم نگران نباشن. آدم اگه بی کار هم بشه با حقوق بیکاری زندگیش می گذره.
نتیجه اخلاقی داستان اینه که فرهنگ رایج خیلی هم فرهنگی نیست. حق انتخاب و مسئولیت پذیری با هم میان. و اگه مردم ترس نون نداشته باشند اعصابشون آروم تره
ذت زیاد
Monday, January 21, 2008
پدران علم
نمی دونم چرا چند روزی یاد پدران علم زمین شناسی افتادم. دلم براشون تنگ شده و برای دکتر پور معتمد که با لهجه نیمه شمالی نیمه فرانسوی درباره شون حرف بزنه. یاد هاتن و ویلیام اسمیت، چارز لایل، استنو، سجویک و مورچیسون و دعواهاشون، وگنر و ویلسون، پتی جان و فولک، دانام و کاروتزی، رمزی و ریگان و بقیه افتادم. میگم این مادر علم شانس آورد اگه الانا بود قاطی همین طرح امنیت اجتماعی از طناب پلاکارد ... هیچی اصلا به من چه
Sunday, January 20, 2008
Saturday, January 19, 2008
Wednesday, January 16, 2008
عادت موفق بودن
بیشتر کارهای آدم از روی عادته و هرکاری بعد از مدتی تبدیل به یک نوع عادت میشه. یعنی زیاد لازم نیست فکر کنیم تا اون کار رو انجام بدیم. موفق بودن و موفق فکر کردن هم میتونه به عادت تبدیل بشه. البته معنی این حرف این نیست که اون آدمها بدون زحمت موفق می شن. اما فکر آدمهایی که عادت به موفق شدن دارند به طور خودکار به راه حل ها و حتی مهمتر ار اون به عمل اهمیت بیشتری می ده. در مقابل بقیه باید زمان زیادی طی کنند تا به خودشون بقبولانند که اصلا راه حلی وجود داره و قابل انجامه. از اینجا تا عمل هم خودش یک مسافرت به حساب میاد. حالا من نمی دونم اصلا همچین عادتی قابل دسترسی برای همه هست یا نه. تازه اگه هم باشه کی حال داره از عادت تنبلی دست بکشه و به یک چیز جدید عادت کنه!!! اااااااااااااااه
Thursday, January 10, 2008
روزی که روز خوبی بود
روز 18 دی روز خوبی بود. از خیلی وقت پیش ها. اگه به قول استیو جابز، نقطه ها رو به هم وصل کنم تا خط زندگیم رو ببینم، 18 دی از زیباترین نقاط این خط میشه. نقطه ای که شد ستاره زندگی من. همون ستاره ای که همه توی آسمونشون یکی دارند اما فقط بعضی ها پیداش می کنند. نقطه درخشان! تولدت مبارک
Sunday, January 06, 2008
جگرمان خنک شد
امروز ما اینجا نشسته ایم و به ریش همه هموطنان می خندیم. در حالی که هوا در ولایات منفی ده و پایین تر است ما اینجا به لطف شینوک هوای بالای صفر داریم و صفا می کنیم. کلی جگرمان خنک شد. از بس همش این هموطنان به ما می گفتند: آخی بمیرم اونجا هوا منفی ده شده!؟ برف هم حسابی همه رو کلافه کرده که عجیب نیست چون هنچین اتفاقی هر چند سال یکبار می افته و آماده شدن براش هزینه زیادی داره. به نظر همون ادارات رو تعطیل کنند بهتره. کارمند ها هم می تونند به جای اداره توی خونه بخوابند.
Subscribe to:
Posts (Atom)
