Showing posts with label سفر به ایران. Show all posts
Showing posts with label سفر به ایران. Show all posts

Thursday, June 26, 2008

خاطرات

تصمیم گرفتم بقیه خاطرات سفر به ایران را پست نکنم. به خاطری مریض شدنم زمان خوبی نداشتم. بیشتر نوشته ها پر از منفی بافی شد

Sunday, June 08, 2008

روز سیزدهم: تبریز، سرزمین آدمهای متفاوت





همراه پدر و خواهرم و همسرش به تبریز رفتیم تا زمان بیشتری را با پدرم باشم. همسر تصمیم گرفت پیش خانواده خودش بمونه. زمانه کمی با من سر ناسازگاری گذاشت و سرفه های ریزریزم که از بلد کفر مانده بود بزرگتر و محکمتر شدند و آخر سر من رو به دکتر کشاندند. خانم دکتر هم آنتی بیوتیکی داد که از ناکجا بدتر هرچه میکرب بود بترکونه. متاسفانه جنس معده من هم شبیه همین میکرب ها بود. در نتیجه تصمیم گرفتم داروها رو در همان تبریز بگذارم. با همه این حرف ها روزهای خوبی توی تبریز داشتم و از بودن با پدرم و خواهرم و دیدن اقوام لذت بردم. کلی هم ترکی دم. میوه های لذیییییییییییذ هم تا دلتون بخواد فراوان بود
اما درباره تبریز. تبریز شهر متفاوتی از بقیه جاهاست. مردمش تهاجمی و سخت کوش هستند و در مقابل زندگی کم نمی آورند. برای دیگران تبریزی ها خسیس هستند ولی برای خودشان خوب خرج می کنند. آدمهایی هستند که اگر از جنسشان نباشی و یا نشناسیشان سر و کله زدن باهاشان سخت است. اما اقتصاد این شهر و منطقه به لطف سختکوشی آدمهاش و تعصبی که به نگه داشتن پول و قدرت در شهرشان دارند همیشه پر رونقتر از شهرهای اطراف بوده. اگر فرهنگ ما می توانست کمی بیشتر تفاوت ها را تحمل کند شاید توان و انرژی این مردمان به جای جبهه گرفتن علیه تهرانی و فارس جذب فعالیت های مفیدتر می شد. راستی فکر کردید چرا ما ها همدیگر را اینقدر مسخره می کنیم. چرا یک نفر به خودش اجازه می دهد بقیه هموطن هایش را به خاطر تفاوتهای زبانی دست بیاندازد. اگر در کشور غریب باشید و مجبور باشید با زبان دیگری غیر از زبان مادری صحبت کنید به این چیزها زیاد فکر می کنید.
Posted by Picasa

Tuesday, June 03, 2008

روز یازدهم: زن بودن

از همسر سوال می کنم نظرش درباره ماندن و رفتن چیست. بی تردید راه را نشان می دهد. می گویم چرا. جوابش این است که فرهنگ رسمی و غیر رسمی کاری کرده که زن بودن سخت باشد و پر از محدودیت. فرهنگ رسمی را هم که یک شبه عوض کنند هنوز بیست سالی مانده تا غیررسمیش به جایی برسد که زن در خیابان با لباسی که دوست دارد راه برود و هر بی وجودی به خودش جسارت اهانت مستقیم ندهد. گاهی تصوری که از مردم از زن بودن در دیگر نقاط دنیا دارند به خنده ام می اندازد. تفسیر اخلاقیات آدمها از نوع لباسشان بی توجه به پس زمینه فرهنگی وبا معیارهای وطنی تصورات خامی از آن می دهد. در بلد الکفری که ما بودیم در کسی جربزه ندیدم که اشاره ای به طرز لباس کسی بکند چه رسد که پیشنهاد بی شرمانه بدهد. تنها کاری که آزاد است دعوت به ملاقات در بیرون بود. سماجت بیش از حد در آن هم به ملاقات با برادران نیروی انتظامی ختم می شود.

پ.ن: هادی در این زمینه پستی داره و چند تا از خواننده هاش جواب سوال هادی را درباره زن بودن داده اند. جالبه، حتما سر بزنید

Monday, June 02, 2008

روز نهم: دوستان جانی

دید و بازدیدهای اصلی تقریبا انجام شده و من بیشتر آدمهایی که دوست داشتم ببینم را دیده ام. آدمها خیلی عوض نشده اند. با بعضی از این آدمها چنان احساس نزدیکی می کنم که گاهی یادم می رود یک سال و نیم از دیدنشان گذشته است. در نتیجه در برخورد اول حرفهای بی ربطی می زنم که بعدا خودم شرمنده می شوم.

روز چهارم: زندگی و دیگر هیچ

بی هیچ تعارفی جایی که من زندگی می کنم در برابر تهران خیلی ساده و کوچک است. تهران شهریست پر از زندگی. جدای از خوب و بدش تهران جریانی سریعتر و زنده تر دارد. این طرز زندگی مزایا و معایبی دارد. اگر مشکلات اقتصادی و مالی اجازه بدهند شادتر و فعال تر است ولی در مقابل استرس در همه جای آن دیده میشود. مهمترین مشخصه زندگی در تهران استرسی است که در رفتار آدمها موج می زند.

Sunday, June 01, 2008

روز اول: مرگ در یک قدمیست

سلام. دو روزپیش برگشتیم. سفرمان بیست و چهار روز بود و سه هفته کامل توی ایران بودیم. کلی اتفاق افتاد و تجربه کردیم. عزیزانمون رو هم دیدیم. اتفاقاتی هم برای دهانمان افتاد که حالا می گم چی بود. بخشی از خاطرات سفر را نوشتم و بقیه اش هم در دست تهیه است. کم کم آپ می کنم. از آنهایی که حضورا، تلفنا، کامنتا اظهار لطف کرده بودند تشکر نخسوز می کنم.

و اما بعد!
توی هواپیما نشسته بودم و به مرگ فکر می کردم که یکهو دلم شور افتاد. از مرگ ترسیدم. با خودم فکر کردم چرا همچین اتفاقی افتاد؟ من که سالها باورم این بود که باید جوری زندگی کرد که هروقت مرگ آمد سراغم راحت باهاش برم.

فردا صبح که دوباره توی خیابانهای تهران راه رفتم علت را فهمیدم. اینجا باید همیشه برای مرگ آماده بود. مرگ همیشه در یک قدمیست. توی خیابان هر لحظه امکان مردن فراهم است و برای همین هم مرگ چیز غریبی نیست. تهران را دوست دارم ولی رانندگی تهرانی ها نوعی جنایت علیه بشریت است.