Wednesday, December 10, 2008

Monday, December 08, 2008

دویدن 2

در ادامه فعالیت های ورزشی، تصمیم گرفتم که برای سال آینده تو یک مسابقه نیمه ماراتن شرکت کنم. اولین هدفم شرکت در یک مسابقه 10 هزار متر در بهار است. الان می توانم 5 هزار متر توی نیم ساعت بدوم. حرف زدن البته خرجی نداره، برای همین اینجا پیشرفتم را ثبت می کنم تا یادم نره. اگه کسی دلش بخواد می تواند به این نهضت جهانی بپیوندد. شرط بندی که نه ولی قرار دو جانبه بر سر مبلغی پول که در صورت برد و باخت رد وبدل بشود هم پذیرفته می شود.

Monday, Dec 08, 2008, Calgary


می خوام از امروز روزی یک عکس از همینجا که نشسته ام بگذارم اینجا

Friday, December 05, 2008

برابری

برابری یا مساوات مفهومی بود که برای من در دوران دبیرستان توسط معلم دینی ما و استاد مطهری به گه کشیده شد. مدتها طول کشید تا بفهمم قرار دادن مفهوم عدالت در برابر مساوات فقط راهیست برای فرار کردن از بار مسولیت پذیرش اینکه مردم در برابر قانون و خیلی جاهای دیگه باید با هم برابر باشند. یکی از ساده ترین چیزها در همین راستا مفهوم چانه زدن در خرید در مقابل تخفیف عمومی است. این مفهوم ساده که اگر می شود امتیازی داد همه باید شانس برابر برای گرفتن آن امتیاز داشته باشند. چیزهایی در فرهنگ ما هست که ریشه اش خیلی عمیق تر از ظاهر ساده اش است. مفهوم شانس نابرابر از چیزهاییست که باعث می شود مردم از صبح تا شب در حال حرص زدن و حرص خوردن باشند. اگر دیر بجنبی حقت خورده میشه! مگه نه

Thursday, December 04, 2008

سرما

در روایات هست که هوا وقتی واقعا سرده که تشکیل بلورهای یخ در بینی تون را احساس کنید

Monday, December 01, 2008

حس خوب دویدن

چند روز پیش توی باشگاه بدنسازی ثبت نام کردیم و دیروز بالاخره اولین جلسه رارفتیم.

توی دوره ای که درس می خواندم و همزمان کار هم می کردم فرصت زیادی برای ورزش نبود و کار زیاد خانم همسر هم باعث شده بود حضرتشان کلا پایه ورزش نباشند. دلایل فیزیولوژیکی، تنبلی مفرط، سو تغذیه، درگیری های بین ترکیه و عراق، مسئله کشمیر و مصرف زیاد هندوانه باعث شده بود که توی آن دوره فعالیت فیزیکی من به مقدار کمی پیاده روی کاهش پیدا کند که ان هم به خاطر سرمای زمستان تعطیل شد. خلاصه اینکه وقتی بهارامسال رفتیم ایران همه بهم تبریک گفتند و ار اینکه پا به ماهم استقبال کردند.

مریضی دو هفته ای تو ایران باعث شد چند کیلویی از دست بدم و کمی به شکل عادی برگردم. این موضوع باعث شد کمی انگیزه پیدا کنم و همراه همسر یک رژیم غذایی انسانی را شروع کردیم که در کنار نان و گوشت شامل سبزیجات و میوه هم باشد. یک ورزش لخ لخکی را هم شروع کردیم که توی یک دوره شش ماه باعث شد کمی رو بیاییم. حالا که زمستان دارد میاد و فعالیت های خارج خانه سخت شده، تصمیم گرفتیم کمی جدی تر ورزش کنیم. در همین راستا و طبق معمول بعد از بازرسی تمام سالن های ورزشی شهر همان که اول دیده بودیم را انتخاب کردیم چون خیلی خوش مسیر است و سرویس حوله دارد!

دیدن آدمهای زیادی که برای سلامتیشان وقت و هزینه صرف می کنند انگیزه مهمی بود. حالا هدف من آمادگی برای دوچرخه سواری جدی تر درتابستان سال آینده، دویدن در حداقل یک ماراتن و "ریدیف کردن بیج بادی" توی چند ماه آینده است.

دویدن حس خیلی خوبی بهم میدهد بخصوص اگه تلویزیون جلوم باشه. تا چند ماه آینده می خواهم احساس خوب سالم بودن را به خودم برگردانم.

Monday, November 10, 2008

فیلمهایی که دیده ام

این هفته چندتا فیلم دیدم که دوتاش جالب بود. اولی
no country for old men
بود. موضوع فیلم و این تم که حتی آدمکشها هم دیگه عوض شدند و آدمکشی هم دیگه مثل قدیم نیست و اینکه آدمهای نسل قبل همیشه دربرابر تغییرات نسل جدید گیج و مبهوت هستند جالب بود. قاتلی که با پیستول گاو کشی با خونسردی آدم میکشه فراتر از تصورات یک کلانتر نیمه وسترن هستش. مشکلی که با فیلم داشتم لهجه تگزاسی بود که باعث می شد نصف حرفها را نفهمم. باید یکبار دیگه فیلم را با کیفیت بهتر ببینم.
ضمنا من یک مشکلی با کل فیلم هایی که تم پلیسی دارند دارم. اینکه هر وقت کارگردانها دلشان می خواد پلیس را مجموعه ای گیج و گول نشان میدهند که هیچ کار خاصی برای گرفتن آدمی که چنیدن نفر را کشته نمی کنند و هر وقت هم بخوان تمام پلیس را بسیج می کنند تا قاتل یک بچه را دستگیر کند. بنظرم مفهوم زیادی گشاد گرفته شده. اگه الان کسی فیلم بسازه و تمش این باشه که بخاطر عدم دسترسی به کسی یک موضوع دراماتیک اتفاق افتاده واکنش بیننده چه خواهد بود؟ نمی گن بابا وقتی موبایل هست دیگه این چیزا بی مفهومه؟ اما کسی به موضوعات مربوط به پلیس حساسیت نشون نمیده. انگار که هر چیزی ممکنه.
Body of lies
را توی سینما دیدم و بهتر از چیزی بود که تعریف می کردند. کلا فیلم گیشه ای بود ولی ساختش روان بود و آدم احساس دست انداز توی کارگردانی نمی کرد. برخلاف چیزی که ار بقیه شنیدم عربها را احمق و وحشی نشان نمی داد بلکه هر دو روی این آدمها را نشان می داد. هم هانی سلام و نیروی های امنیتی اردن و هم افراد القاعده را باهوش نشان داده بود و بیشتر آمریکایی ها را کودن، بی خبر از دنیا و از خود راضی نشان می داد (هافمن). و البته وحشی گری های بنیاد گراها را نشان می داد که می تونم بگم لطیفتر از واقعیت بود ضمن اینکه آمریکایی ها و بقیه را هم بی تقصیر نشان نمی داد.
صحنه هایی که از امان نشان داد بخصوص اولین صحنه آنقدر به نظرم زیبا آمد که هوس کردم برم اردن! و البته دبی هم همونجوری که هست و خیلی مدرن تر از خیلی از شهرهای آمریکایی نشان داده شده بود.

در ادامه پریشانه

راستش چندتا کامنتی که درباره پریشانه بود برام جالب بود. آفتابه دار تا حدودی راست میگه. اینکه عادت های ما و فرهنگ درونی شده ما جلو آزادی بیان خودمون رو می گیره. اما راستش برای من بیشتر آدمهایی که می شناسم مشکلم هستند و نه آنهایی که نمی شناسم. علت اصلی عدم اطمینان هم این نیست که من از بیان افکارم می ترسم. بیشترین چیزی که ناراحت کننده است قاطی شده حریم شخصی و عمومی است. اینکه چیزهایی که اینجا نوشته میشه به آدمهای دیگری هم مرتبط می شه که لزوما دوست ندارند اطاعاتی در مورد آنها به بقیه کسانی که می شناسندشون داده بشه. به عنوان مثال من لینکی از دوستی داشتم که نمی خواست اسم واقعیش معلوم باشه. آنوقت اگه من بخوام چیزی بنویسم که نشانه ای از دوستی ما داشته باشه و به مطلبی از آن دوست مرتبط بشه مجبور می شم نوشته ام را بچرخونم و یک جوری بنویسم که رد اون طرف معلوم نباشه. یا اینکه اگه بخوام نوشته ای درباره یکی ار اعضای خانواده یا درباره اتفاقی که برام افتاده بگم در واقع دارم زندگیم را با آدمهایی قسمت می کنم که در حالت عادی این اطلاعات را بدست نمی آوردند.

راستش به نظرم مشکل از طرز نگاه من به وبلاگ به عنوان یک دفترچه خاطرات شخصی که در دسترس بقیه هست ناشی میشه. یعنی یا آدم باید بپذیره که این یک دفتر خاطرات و گمنام بنویسه مثل روزنامه دیواری و آفتابه دار یا اینکه از اول بپذیره اینجا مثل یک مجله برای انتشار چیزهایی که "من" می خواهم دیگران بدانند درست شده. زیاد هم قبول ندارم که این مورد به ایرانی بودن یا نبودن مرتبط باشه چونکه در هرجایی که باشیم بخشی از زندگی شخصیمون هست که نمی خواهیم عده ای ازش خبر داشته باشند.

نهایت این پریشان نویسی اینکه اینجا مجله ای خواهد بود برای اینکه من توش بنویسم . جایی هم پیدا خواهم کرد برای خاطرات شخصی ام.

Thursday, November 06, 2008

پریشانه

چند وقتیه که زیاد نمی نویسم. یکجوری دیگه احساس راحت بودن با نوشتن نمی کنم. احساس می کنم نمی تونم حرفهام را آنجوری که فکر می کنم و دلم می خواد بزنم. باید کمی درباره این فکر کنم. شاید آدرسم را عوض کنم شاید هم همینجا بنویسم. نمی دونم چرا یک جوری حس می کنم بدون شلوار توی جمع دارم راه می رم