Friday, December 12, 2008
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
Tuesday, July 29, 2008
Wednesday, July 16, 2008
My nerves are no treadmill!
بعضی ها همیشه سعی می کنند خودشان را ... کنند. فرض کنید در جلسه ای فنی هستید. موضوعی را توضیح می دهید. خلق الله سوال هایشان را می کنند و شما به طور واضح جواب می دهید. چیزهایی خواسته می شود و شما محترمانه می گویید که بخشی از قرارداد نیست. در مقابل اصرار آنها مثل هر مشاور محترمی اعلام می کنید موضوع رابا مدیرتان در میان می گذارید. همه این را می پذیرند و خوشحالند و اس ترین آدمها هم متقاعد شده است. در حال خداحافظی یک نفر می پرد وسط و با لحنی عصبانی می گوید:
I told … that send two people who are knowledgeable about the full scope of project!!
پ. ن. این منفیه که می خونه برات!!!
Wednesday, March 12, 2008
Friday, March 07, 2008
گوسفند علیه گوسفند
زندگی ما حسابی گوسفندی شده. یعنی گیر دوتا گوسفند افتادیم. گاهی سرنوشت بازی های عجیبی میکنه. در یکی از حساسترین برحه های انقلاب اسلامی ( ببخشید جو انتخابات گرفتم). در یکی از سرنوشت سازترین زمانهای زندگیم باید بین مستر لمب و مستر لمب یکی رو انتخاب کنم. فعلا که بین این گوسفندان دعواست. ما هم وسط دعوا نرخ تعیین می کنیم. برنامه تصمیم کبری به دوشنبه منتقل شده و ماهم منتظریم تا اینها با دستان پر برگردند. انگشتانتون رو مصلوب کنید. (انشالله این ترجمه صحیح کراس فینگرز باشه)
Monday, March 03, 2008
تصمیم کبری
نمی دانم اگر کبری در کلاس دوم دبستان آن تصمیم سخت را نمی گرفت ما در اوقات حساس زندگی چه کسی را به عنوان الگو داشتیم. این جمعه یک تصمیم خیلی کبری گرفتم و پیشنهاد کار شرکت فعلی ام رو برای بعد از تمام شدن درسم رد کردم. ( فکر نکنید من اینقدر کبری هستم. یک پیشنهاد با ده درصد بالاتر توی جیبم بود از صاحب تصویر فوق).یک جورهایی به قول همسر از کامفرت زونم خارج شدم و کمی دچار دلهره هستم. اما این تنها دلیل ناراحتیم نیست. این شرکت را دوست دارم و بهش اعتقاد دارم. از معدود شرکتهایست در دنیا که توی اون بدون توجه به رنگ و پوست و نژاد میشه پیشرفت کرد (قمیشی جون کجایی؟) . منظورم از پیشرفت رسیدن به رده های نزدیک به مدیر عامل هست. البته زیاد واقع بینانه نیست که فکر کنم یک ایرانی ممکنه رئیس یک شرکت سهامی عام بشه (قیافه سرمایه گذارها زیاد جالب نمیشه). توی شرکتهای دیگه هم اینکار ممکنه ولی نه به آسانی اینجا.
(همه این داستان ها مربوط به پانزده سال دیگه میشه) !؟
پ.ن. میگم چقدر سخته محاوره ای ننوشتن
Wednesday, February 06, 2008
خود فروشی
چند روزی سرگرم بازارگرمی برای خودفروشی هستم. البته نه از اون لحاظ، از اون یکی لحاظ. داشتم پست هادی رو می خوندم در مورد درآمد شرافتندانه. یاد مکالماتی افتادم که با خانم مشاور خدمات شغلی دانشگاه داشتم.
با اینکه بارها این حرفها رو شنیدم بازهم هر بار کسی می گه حواست باشه. تو داری خودت رو می فروشی. باید به بهترین شکل خودت رو عرضه کنی. تنم مور مور میشه.
اما داستان درآمد شرافتندانه از راه خودفروشی. بله ما هربار که قراره یک کار پیدا کنیم در واقع داریم خودمون رو عرضه می کنیم. همونجوری که ما وقتی داریم یک آگهی تلویزیونی درباره یک محصول می بینیم فرض می کنیم که طرف بهترین چیزهایی که در مورد محصولش می دونه می گه (البته دروغ نمی گه چون بعدا مجبور جواب پس بده)، و فقط جنبه های مثبتش رو میگه و ما هم بر همون اساس چیزها رو باهم مقایسه می کنیم، توی کار هم کارفرما رزومه ها و مصاحبه ها رو بر همین اساس ارزیابی می کنه. یعنی فرض می کنه این حرفهایی که متقاضی کار می زنه همش درسته ولی بهترین چیزیه که از این آدم در میاد. بنابر این اگه خودفروش محترم، خودش رو درست عرضه نکنه در رده بندی نسبی در جایی پایین تر از جایگاه خودش ارزیابی میشه. البته همه این داستانها درسته وقتی که سیستم درست کار کنه و خودفروشی فقط مفهمومش فروختن استعدادها و توانمندی ها باشه. سیستم که مبنای واقعیش رو از دست بده، خودفروشی تبدیل به چیزی میشه که تن فروشی در مقابلش کار شرافتمندانه محسوب میشه. استعداد در مقابل آدم فروشی کم میاره و درآمد شرافتندانه میشه برابر درنیاوردن.
اونوقته که صدای آدمهایی مثل هادی در میاد. آدمهایی که رویاهای درستی دارند و حرفشون حرف حسابه و خودشون رو به کمتر از عزت نفس عرضه نمی کنند. اگه خواستید خودتون رو بفروشید به قیمتی بفروشید که بعدا مردانه و کردانه سرتون رو بگیرید بالا!
پ. ن. پست بسیار متین و روشنفکرانه ای شد ولی من هنوز هم از این اصطلاح خودفروشی مور مورم میشه. یک جورایی شاخک های آدم رو می جنبونه!
بالاغیرتا گیر ندید ها. حالا ما یک کمی خواستیم با اصلاحات بازی کنیم
