Showing posts with label درس و مشق. Show all posts
Showing posts with label درس و مشق. Show all posts

Tuesday, April 29, 2008

داستانی با پایان خوش

از داستانهایی که ختم به خیر و خوشی می شوند خوشم می آید. مخصوصا اگر واقعی باشند. داستان این مرحله از زندگی ما هم دارد به خوشی به انتها میرسد. همسر درسش را با موفقیت تمام کرد. خانم همسایه پیر آخرین سفر صبحگاهیش به ایستگاه قطار شهری را با ما آمد و فردا زانویش را عمل می کند. من هم تنها آخرین امتحان شفاهی را در پیش دارم که میواه ایست شیرین ونرم (همون گلابی). اینطوری همه شخصیت های داستان یک مرحله از زندگی را با همه سختی هایش پشت سر گذاشتند و شاد و شنگول برای مرحله بعدی آماده می شوند. برای ما (همسر و همسر) مرحله بعدی دیدار عزیزانی است که سالی ازدیدنشان می گذرد. جریان زندگی در چند ماه گذشته برای ما مثل قایقرانی در آبهای خروشان بود. پارو زدن بر خلاف جریان امکان نداشت. تنها راه این بود که با مهارت قایق را کنترل کنیم. حالا که به آبهای آرام رسیدیم می خواهیم برای مدتی با آرامش از مناظر اطراف لذت ببریم و به زندگی بپردازیم. برای چند هفته آینده بیشتر از همه چیز وقتم صرف دیدار آنهایی خواهد شد که وقتی نزدیکمون هستند کمتر قدرشان را می دانیم. اگر وقت کنم بنویسم چیزهای زیادی برای نوشتن دارم.

به امید دیدار!

پی نوشت: لازم نیست بیاید استقبال. تاکسی می گیریم!!!!


Sunday, April 06, 2008

! رفاقت تعطیل

سفری در پیش دارم. اگر این پروجه به سر آورم و آن یکی امتحان را بیست شوم و از پس معاینه دهانی* بر آیم کتاب و دفتر را بر کناری نهم و کنج عزلت برگزینم و بر شکر حق و لهو لعب مشغول گردم.

مصرع(یا بیت؟): گفت چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور

به همین دلیل فعلا تا مدتی در مغازه ما بسته است و رفاقت تعطیل!

وبلاگ هم نخواهم خواند تا این پروجکت به سر آید.

Oral examination* معاینه دهانی:

Monday, March 03, 2008

بازهم امتحان

هفته گذشته هفته شلوغی بود. ترافیک کارها باعث شد دوباره کمی گندکاری کنم. اصلا انگار سر امتحان میان ترم گندکاری کردن دارد یک عادت میشود. ساعت پنج رسیدم به کلاس و با تعجب دیدم کسی تو کلاس نیست. مثل *** که **** می دویدم اینور آنور و از دانشکده مهندسی به آی سی تی و بر عکس. تا اینکه بعد از پنج دقیقه یک آقایی که نمی دانم به چه دلیلی آنجا بود از من پرسید داری دنبال امتحانی که باید توی این کلاس باشد می گردی و بعدش هم گفت که امتحان آن سر دانشگاه برگذار می شود. واقعا فکر می کنم این آقاهه را خدا رسانده بود. خلاصه که بعد از کلی پرس و جو کلاس را پیدا کردم و وقتی سر کلاس رسیدم حدود پانزده دقیقه از نود دقیقه امتحان گذشته بود. با تعجب دیدم که کسی کتاب باز نکرده و آقای استاد توضیح داد که امتحان کتاب بسته هستش و باید یک ورقه فرمول باخودم می آوردم. با بدبختی ورقه فرمول بغل دستیم را چند بار قرض گرفتم چهار تا از پنج تا سوال رو جواب دادم که نمی دونم اصلا چند تاش درسته.

گاهی وقتها احتیاج هست از این اتفاقات برایم بیفتد. یادم می آورد که اگر حواسم را جمع نکنم، اشتباه کردن خیلی آسان می شود. بینیم خدا چی می خواد

Monday, December 10, 2007

در مدح شیخنا امیر

هر چه که می گذره اعتقادم به شیخنا بیشتر میشه. شیخ چنان دید روشنی نسبت به کاری که می کنه داره که وقتی آدم رو راهنمایی می کنه آدم متوجه ارزش و عمق کار نمی شه و سادگی جواب پیچدگی فرایند رسیدن به اون رو پنهان می کنه. در طول زمان اما وقتی با دیگران صحبت می کنم می فهمم اونچه شیخ در چند کلمه گفته دقیقا جاییه که دیگران سرش گیر می افتند. خلاصه که شیخ لب کلام رو بهت تحویل میده. بزرگا مردا که شیخ هستش و درود بر شیخ.

پی نوشت: جهت سوزاندن س.م.ا نوشته شده

Monday, November 05, 2007

اگه تی ای نیستین نخونین

احساس بسیار بدی نسبت به هرگونه تی ای دارم. از همینجا به همه تی ای ها اخطار می کنم در نمره دادن ناخن خشکی نکنید و تا وقتی من نمره هام رو از این تی ای بدجنس پس نگرفتم دوروبر من نپلکید. تمام!